همیشه یک ایدآلیست بودم. هیچ وقت نمی خواستم با واقعیت زندگی روبه رو شوم. چون نمی توانستم با آن کنار بیایم. همیشه در رویا بودم، با رویاهایم بزرگ شدم، زندگی کردم، و به اینجا رسیدم. اینجا یعنی، ... هیچ جایی برای من وجود ندارد. به نا کجای زندگی رسیده ام. اما یادم هست، من هم زمانی زنده بودم ...
حالم از فلسفه بافی های الکی به هم می خورد. حالم از حرف زدن هم، به هم می خورد. چون فهمیده ام که سرانجام هیچ کدام از حرفهایم عمل نیست. هیچ وقت به حرفها و برنامه هایم عمل نکردم. دیگر حالم از زندگی هم، به هم می خورد. دارم بالا می آورم.
اما، با همه ی این مشکلات هنوز هم امیدوارم. هنوز از خودم انتظار کارهایی را دارم.انگار کسی از درونم فریاد می زند: نه ایست. متوقف نشو.
نمی ایستم. زندگی جریان دارد. بی شک، این جریان مداوم گاهی مرا به صخره های سختی می کوبد. اما توقف جایز نیست. به قول بزرگی:
(( امید با مرگ هم به گور نمی رود ))